تبليغاتX
توی خلوت من

توی خلوت من

سلام سلام

 

و بالاخره وبلاگ تربچه ی منم افتتاح شد!

از همه ی شما عزیزان دعوت می کنم

به اون طرفم سر بزنین.

قربون همتون!

 

http://torobchejan.blogfa.com/

+نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعتتوسط «عاطفه» |

سلام

بعد از این همه وقت!

                      اون به من خیلی نزدیکه! و نزدیکتر هم میشه!

                     توی همین امسال!

          و اسمش همون هدیه ی بی نظیر خداست!

TinyPic image

            

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعتتوسط «عاطفه» | |

سال 1332 دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یك ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است. دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می كند: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من متلك گفته همچین زدش كه به سوسك می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا كنه. مادر دختر می گوید: خدا سایهء مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره! سال 1342 پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از آنكه كمی جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فریاد می زند: دخترهء چشم سفید حالا واسهء من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرتِ تو شكر؟ هیچی دیگه ولش كن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چی می گویند؟ مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید: مرد، حالا چرا شلوغش می كنی؟ نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت نگیر... بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می كند دخترش به دانشگاه برود. وقتی پدر قانع شده سیگارش را روشن می كند و مادر می گوید: مرد، خدا سایهء تو را از سر ما كم نكند! سال 1352 فریادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر می كند: چی؟! می خواهد برود سرِ كار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بیآره تو خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این كه بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد شوید... كسی از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر كار می رود. صدای مادر خانواده به گوش می رسد: مرد، خدا تو را برای ما حفظ كند! سال 1382 مرد خانواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی كه آمدی خواستگاریم، گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش كند، گفتی دورهء این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتی، حالا هم می گویی بنشینم توی خانه بچه داری كنم؟ زن: عزیزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام حقوقت هم بابت كرایه تاكسی، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جریمهء ماشینت می رود. حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگه داری كنی هم خرجمان كم می شود هم بچه مان وقتی بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم ... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد... سال 1482 زن خانواده: عزیزم تو كه انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستانت به روشن فكری معروفی. آخه چه اشكالی دارد؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم حالا به كمك علم چند وقتی هم شما مردها از این كارها بكنید. اصلا مگر نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟ پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می كند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید: مرد ... یعنی سایه تو تا كی بالای سر ماست؟ سال 1582 چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیكه سبزی پاك می كنند آهسته مشغول تبادل نظرند. - آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست... - حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می كنند؟ تا وقتی خونهء بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمان می دهند و زنمان هم مارا استثمار می كند... - خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و... در این حال با ورود خانم یكی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی كشیده می شود! زن می گوید: خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها كم نكند! سال 1882 رادیو، موج FM، شبكهء پیام (صدای یك خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء نادر از جنس «مرد» از روی كرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین بازمانده از شاخهء زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در كتاب های تاریخ می توان پیدا كرد.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

 

image002.jpg

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

سلام! تصویر مورد علاقه خود را انتخاب كنید . توجه داشته باشید كه رنگ و شكل ، هر دو برای شما خوشایند باشند . سپس توضیح مربوط به هر شكل را در ادامه ی مطلب بخوانید و ببینید چه شخصیتی دارید.   

         

 

         

ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

من کیستم ... من« دوشیزه مکرمه» هستم ..

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم
قند می سابند و همزمان قند
توی دلم آب می شود.



من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ
سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و
احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات
مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی
20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند.

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی
شوهرم برای اثبات وفاداری
اش- البته تا چهلم- آگهی
وفات مرا در صفحه اول
پرتیراژترین روزنامه شهر
به چاپ می رساند.

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و
دو ماه و سه روز به حکم
قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر
شش ساله ام ماهیانه فقط
بیست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار
سال پیش با کامیون قراضه اش
از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره
خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر
تیر چراغ برق وقت شان را
بیهوده می گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق،
اتوبوس خط واحد می ایستد
و
شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می
خواهند از برادر بزرگم حق
ارثم را بگیرند.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء
آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه
هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن
تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار
می گیرم چون  آن روز به یک
مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست
نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را
در خصوص درست گذاشتن ماشینش
در پارکینگ
می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند
تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم
را با سنجاق زیر گلویم محکم
می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش
بگوید من مادربزرگش هستم... به
آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم
آروغ های بودار می زند و
کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی
گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی
خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم
کوچولو،
عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق
من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین  و...» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به
خانه می آید، چند تار موی زنانه
روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد،
«سلیطه» هستم.

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله
محتاله، نفس محیله مکاره،
مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...»
هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم
با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما
معرفی می
کند.


من کیستم؟

(منبع روزنامه اعتماد)

+نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

شب یلدا رو به همه ی دوستای خوشگلم تبریک میگم.

امیدوارم یلدای زندگیتون همیشه پابرجا و سفید از برف سعادت باشه

+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعتتوسط «عاطفه» | |

 

بقیه در ادامه مطلب. حتمن ببینین!


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعتتوسط «عاطفه» | |